Wednesday, May 03, 2006

آخرش

سلام
بعد از مدتها دوباره دارم می نویسم
دیروز به هدی گفتم من آخرش پولدار میشم
ولی مشکل اینه که آخرش پول دار میشم

Monday, October 31, 2005

قسمت دوم داستان سربازي

قسمت دوم از رزوگار سربازي را تقديم مي كنم. از اينكه اين قسمت ربط چنداني به قسمت اول ندارد عذر مي خواهم. شايد اين قسمت ها ادامه دار باشند. خدا را چه ديدي!

يكي.... خلاصه

كلي آدم اونجا بودند
آدم كه نه پنبه بودند!

اگر غذاي بد داره
اگر كمي درد داره

اگر كار ناجور داره
غذاش كمي كافور داره

براي اينه كه آدم بشي
پنبه اي و آدم بشي

***

مي گيره اون مرخصي
تا كه بگيره خلاصي

يك هفته اي جون بگيره
رگ هاش كمي خون بگيره

چشمش كمي سو بگيره
سرش كمي مو بگيره

***

....

***

من نمي خوام آدم بشم
مثل بابام آهن بشم

اون نمي خواست آدم بشه
مثل باباش آهن بشه

اون نمي خواست پنبه باشه
يا ميوه انبه باشه

مثل پنبه بسوزه
نخ بشه بدوزه

اون نمي خواست سرد بشه
مثل آهن مرد بشه

مي خواست فقط جوان باشه
تو زندگي روان باشه

Sunday, October 09, 2005

درباره 15 مهر ، حلال و حرام و ...

سلام

15 مهر که از راه میرسه یاد پارسال می افتم
قطع همکاری با مدرسه

اون موقع سرباز بودم و نون ما از همین مدرسه در می اومد.
یادم می آید یه روز امیر عنبرانی به من گفت که تو مدرسه چه کار می کنی . کاری داری یا نه؟
آیا آقای .... چیزی بهت نگفته و...
گفتم نه کارم فلان است و بهمان و ....
آخرش به من فهموند که تاریخ مصرفم تمام شده
حالم گرفته شد
کمیش که طبیعی بود اون به خاطر خرج خونه و کرایه منزل و ....
اما این که فکر کنی برای کاری که می کنی اولا ارزش قائل نیستند و ثانیا این همون کاری هستش که خودش می خواهند و رو انجامش اصرار دارند. از طرفی احساس کنی که روشون نمیشه بهت بگن که نمی خواهیمت
یادم میاد رفتم تو دفتر ... و گفتم : با فلانی صحبت کردم و مثل اینکه کار فعلی من به کار شما نمی آید ومن آماده رفتن هستم.
و این طوری بود که از 15 مهر تا 15 اسفند بیکار بودم

راستش رو بخواهید محیط مدرسه رو دوست داشتم و با بچه های اونجا مشکل نداشتم اما یککار سختی بود که باید از آخر هر ماه تا هفته اول ماه بعدی انجامش می دادم.

نمی دونم چرا بعضی ها فکر می کنند و شاید فکر نمی کنند که هر کاری مزدی داره وممکنه طرف به این مزد احتیاج استراتژیک داشته باشه


باز به یاد می آرم که تو این دو هفته آخر ماه و اول ماه بعد مثل بودائی ها باید روی زمین دراز می کشیدم تا پول ماهم رو بگیرم . البته بدون اضافه کاری!

عیدی و پاداش و ... که اصلا حرفش رو نزنید.


بگذریم که گذشته ها گذشته
علی یک شعری داره با این مضمون
مافات مضی و ما سِأتیک فأین
قم فاغتنم الفرصته بین العدمین

ترجمه دری وری آم میشه:
"گذشته ها گذشته ، گور پدر آینده، فکر حالت باش"

همین
راستی عکس روبرو خیلی هم بی ربط نیست!

یک حرف بی ربط دیگه

تو جائی که من کار می کنم خیلی سعی می شه حلال و حروم رعایت بشه
اما واقع اینکه رعایت میشه یا نه با خداست
راستی این رو می خواستم بگم
که بنده حاضرم حلال و حروم م قاطی بشه اما اخلاق رعایت بشه!
حال می کنید پارادوکس رو

پارادوکس یعنی = تضاد

ببخشید

Wednesday, September 28, 2005

توضيح كوچولو

ديروز كه به حسن آقاي نبوي تبريك مي گفتم براي خالي نبودن عريضه عكسي نيز ضميمه مطلب كردم
ممكن است اين سوال براي شما پيش بيايد كه اين ، تصوير باباي ده روزه است يا كودك ده روزه

خب عزيزان براي رفع شبهه عرض مي كنم كه اين تصوير به يقين براي هيچ كدام نيست .

پيدا كنيد پرتغال فروش را

Thursday, September 22, 2005

بابا مسافرت

1
امير آقاي ما هم مي خواد روي ماركوپولوي معروف را بر خاك بمالاند.
بعد از سفر معروف و البته بو دار خود به تركيه /استانبول و سكونت در بخش اروپائي آن و قرار گرفتن در بطن كلي ماجرا، حال قصد سفر به ديار باديه نشينان را در سر مي پروراند.
البته الان كه اين متن را مي نويسم ايشان باتفاق يك امير ديگر در دوبي به سر مي برند.
خبرهاي دريافتي حاكي است كه زمان بازديد از نمايشگاه سبيت اوراسيا(تركيه) 1 روز است نه يك هفته. گيرم كه ايشان وقت بسياري گذاشته و تمام كاتالوگ هاي مجاني غرفه ها را جمع كرده باشند مي شود 2 روز نه يك هفته!
بي خود نيست كه ايندفعه مادر محترمشان به اتفاق برادرشانملازم ايشان و هيئت همراه هستند....
در اين عكس به دلايل امنيتي مي تونيم رد پاي امير اقاي عنبراني و ... رت مشاهده كنيد
و تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل!
2
حكايت سوغاتي نيز به جاهاي باريك كشيده شده است. تقاضا مي كنم كه خانم ها و آقايان از هم جدا شده چرا كه در اين قضيه باريك شده تنه به تنه هم مي زنند و ممكن است شاهد اتفاقات ناخوشايند باشيم.

3
دوست عزيزمان سيدحسن نبوي ده روز است كه نقش پدر يك عدد انسان نوين را برعهده گرفته است. اين موجود جديد نگار نام گرفته است. مراقب باشيد! كه از اين به بعد با يك پدر طرف هستيد. حسن نبوي الان يك پدر ده روزه است. به ايشان و همسر محترمشان تبريك صميمانه مي گويم.


حاشيه: خبرها حاكيست كه مديران عالي رتبه شركت نگار درصدد ايجاد يك دعواي حقوقي با حسن نبوي است چرا كه حسن آقاي ما بدون اجازه كتبي از شركت نگار نام فرزند خود را نگار انتخاب كرده است.

4
اميدوارم كه تا قبل از زمستان سايت خودمان(من و هدي) راه بيافتد. امير اقاي محقق زحمت ثبت آن را كشيدو حال مانده است همت ما!
راستي از اين به بعد روزانه چند تا لينك به درد بخور با موضوعات مختلف قرار دهم.


تا فردا

Monday, August 29, 2005

حس علف بودن


شب بود
به همراه هدي خانم و سه مسافر تنومند ديگر
در تاكسي نشسته بوديم
سر يك چهار راه پيكان توقف كوتاهي كرد.
مردي سر به داخل ماشين آورد و گفت:
دربست
بنده يخ كردم و يك هو به يادم آمد كه
در گلستانه چه بوي علفي مي آيد
و واقعا احساس علف بئدن به من دست داد

Thursday, August 25, 2005

Front Page

سلام
خدا پدر بيل گيتس را بيامرزد كه يك نرم افزار به درد بخور خلق كرد. حداقل ما رو از شر كد نويسي خلاص كرد
حالا هم من گير دادم به اين بلاگ اسپات بد بخت و دارم با اون ور ميرم تا بعد ها كه سايت شخصي خودمون را سر پا كرديم كمي پخته تر كار كنيم.
راستي بلاگ ها رو اينترنت اكسپلورر بهتر نشون مي ده.

درباره امير عنبراني


امروز مي خواهم درباره امير عنبراني صحبت كنم
در ايران رسم بر اين است كه بعد از فوت و تجزيه بقاياي بزرگان لب به ثنا و اقدام به پاسداشت ايشان مي كنيم. اينبار من رسم معهود را مي شكنم و از امير عنبراني قبل از وصال به معبودش ياد كنيم.
امير دانش آموخته فيزيك كاربردي از مكتب خانه تهران است. همان جا كه پدر فيزيك ايران خانه داشت
از توانمندي ها امير ما همين بس كه وي ركورد دار زمان تكلم پياپي است. تصور اينكه بشري بتواند از طلوع افتاب تا غروب و به مدت سه روز متوالي فك (ببخشيد مخ) بزند از توان به دور است .از اين گونه توانمندي هاي براي گفتن بسيار در كيسه دارم.
متاسفانه به حاشيه رفتيم. اين اميرخان يك فقره وبلاگ به پا كرده و هرچه دل تنگ بقيه مي گويد وي در بلاگ خود مي نويسد.
در هنگام تايپ آدرس ايشان به طور حتم با يك بلاگ كاملاً درست و حسابي مواجه خواهيد شد. اميدوارم فكر نكرده باشيد كه بلاگ ايشان مثل بلاگ بنده محل ابراز جفنگيات باشد. نه خير ايندفعه با يك آدم حسابي طرف هستيد. پس مراقب خود باشيد.
اگر به وبلاگ ايشان سر زديد بنويسيد كه از طريق وبلاگ بنده با ايشان آشنا شديد تا حساب و كتاب ما درست بوده و با هم دعوا نكنيم! بالاخره حساب حساب است و كاكا برادر

Wednesday, August 24, 2005

بابام ميگه كه سربازي

نوشته زير رو نمي تونم شعر بنامم يا نثر مسجع و يا ...
هدي خانم كمك بسيار موثري در تهيه اين متن كرد. ازش خيلي ممنونم. اين نوشته رو به چند نفر از دوستان صاحب نظر نشون دادم،‌در كل نگاهشون مثبت بود و اين ديد مثبت خيلي اميدوارم كرد. منظورم اين نيست كه به طنز خودم اميد وارم شدم بلكه به اين كه تونستم به سربازي اين جوري نگاه كنم! خوشحال هستم.

قسمت اول

بابام ميگه كه سربازي
جوان رو آدم مي كنه
پنبه رو آهن مي كنه
سربازي حكايت ها داره
بايد و نبايدها داره
سربازي بريدن ها داره
ار فنس پريدن ها داره
سربازي ماماني نداره
تا صبح نگهباني داره

از چي بگم! مچل شدن
يا سربازي و كچل شدن
سربازي كه بي خانمان
يك راست ميره تو پادگان
سرش كچل، زبون كوتاه
راه ميره مثل پاكوتاه!
سرش كچل، لباش ولو
افسره مي گه يالله بدو!
سرش كچل، جيبش خالي
هي مي شه حالي به حالي!
سرش كچل، خوابش مياد
دست بزني، اشكش مياد
سربازي به چپ چپ ها داره
بعدش به راست راستها داره

سربازي بدبختي داره؟
تو برجك ها مستي داره؟
سربازي بيگاري داره؟
كي ميگه سيگاري داره!!
اصلاً سيگاري نمي شي
راه به راه هوائي نمي شي!
اين ها همش دروغه
بر وزن كشك و دوغه!

فرماندمون تو صبحگاه
جانشينش تو شامگاه
دكتر پادگانمون
فرمانده يگانمون
رژه مي رند رو مخ ها
فرمون مي دن هزار تا

فرماندمون يك نازي(تازي!) بود
همه كاراش يك بازي بود
اون همه رو گاز مي گرفت
ول مي كرد و باز مي گرفت
مي گفت كه كارها مي كنه!
همه رو دولا مي كنه!
سرباز بايد خام مي شد!
هر طور شده رام مي شد!

سرباز بوديم بم لرزيد
هزارها آدم بلعيد
ما ترسيديم اعزام شيم
اگر نريم اعدام شيم
خلاصه اعزام نشديم
يواشكي اعدام نشديم


حكايت سربازي هم قشنگه!
گذشت اون به سرعت فشنگه!
مي ريم تو آسايشگاه
وول مي خوريم تو خوابگاه
يكي مي شينه گوشه اي
باز مي كنه يك پوشه اي
تا با عكسش بازي كنه
دو قطره اشك جاري كنه
بعضي ها دور هم مي شند
كم كم شبيه غم مي شند
بعضي هاشون دودي مي شند
الك الكي لوتي مي شند
آخرش هم سنگ مي شند
همّه با هم منگ مي شند
يكي ميره زير لحاف
تا بكنه فكر خلاف
يكي ميره دعوا كنه
يكي ميره سوا كنه
يكي ميره ناله كنه
بهارش رو صدا كنه
يكي ميره دعا كنه
خدا خدا خدا كنه
يكي نفس نفس ميزد
تنه به تنه هوس مي زد
يكي ميرفت زار بزنه
هي نفسش رو دار بزنه
يكي مي رفت تو لاهوت
يكي دويد تو ناسوت
يكي قاشق تو آش داشت
يكي فكر معاش بود
يكي مدام مريض مي شد
آب دماغش سرريز مي شد!
يكي يك هو عطسه مي كرد
عطسه نگو! سكته مي كرد


تا بعد

Thursday, August 18, 2005

ديروز بهش گفتم


رويم را به سويش چرخاندم و گفتم

ما دو با هم تفاهم داريم ،‌نه

گفت: خدا نكند