آخرش
Budha said
قسمت دوم از رزوگار سربازي را تقديم مي كنم. از اينكه اين قسمت ربط چنداني به قسمت اول ندارد عذر مي خواهم. شايد اين قسمت ها ادامه دار باشند. خدا را چه ديدي!
يكي.... خلاصه
كلي آدم اونجا بودند
آدم كه نه پنبه بودند!
اگر غذاي بد داره
اگر كمي درد داره
اگر كار ناجور داره
غذاش كمي كافور داره
براي اينه كه آدم بشي
پنبه اي و آدم بشي
***
مي گيره اون مرخصي
تا كه بگيره خلاصي
يك هفته اي جون بگيره
رگ هاش كمي خون بگيره
چشمش كمي سو بگيره
سرش كمي مو بگيره
***
....
***
من نمي خوام آدم بشم
مثل بابام آهن بشم
اون نمي خواست آدم بشه
مثل باباش آهن بشه
اون نمي خواست پنبه باشه
يا ميوه انبه باشه
مثل پنبه بسوزه
نخ بشه بدوزه
اون نمي خواست سرد بشه
مثل آهن مرد بشه
مي خواست فقط جوان باشه
تو زندگي روان باشه

ديروز كه به حسن آقاي نبوي تبريك مي گفتم براي خالي نبودن عريضه عكسي نيز ضميمه مطلب كردم

مراقب باشيد! كه از اين به بعد با يك پدر طرف هستيد. حسن نبوي الان يك پدر ده روزه است. به ايشان و همسر محترمشان تبريك صميمانه مي گويم.


